..........خدایا مرا

بهش بگین همین روزا




اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ ۚ لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ ۚ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ ۗ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِندَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ ۚ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ ۖ وَلَا یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِمَا شَاءَ ۚ وَسِعَ كُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ ۖ وَلَا یَئُودُهُ حِفْظُهُمَا ۚ وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ [٢:٢٥٥] لَا إِكْرَاهَ فِی الدِّینِ ۖ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ ۚ فَمَن یَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِن بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىٰ لَا انفِصَامَ لَهَا ۗ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ [٢:٢٥٦] اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ ۖ وَالَّذِینَ كَفَرُوا أَوْلِیَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ ۗ أُولَٰئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ ۖ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ [٢:٢٥٧]

خدای یکتاست که جز او خدایی نیست، زنده و پاینده است، هرگز او را کسالت خواب فرا نگیرد تا چه رسد که به خواب رود، اوست مالک آنچه در آسمانها و زمین است، که را این جرأت است که در پیشگاه او به شفاعت برخیزد مگر به فرمان او؟ علم او محیط  است به آنچه پیش نظر خلق آمده و آنچه سپس خواهد آمد و خلق به هیچ مرتبه از علم او احاطه نتوانند کرد مگر به آنچه او خواهد، قلمرو علمش از آسمانها و زمین فراتر، و نگهبانی زمین و آسمان بر او آسان و بی‌زحمت است، و او والا مرتبه و با عظمت است. کار دین به اجبار نیست، تحقیقا راه هدایت و ضلالت بر همه کس روشن گردیده، پس هر که از راه کفر و سرکشی دیو رهزن برگردد و به راه ایمان به خدا گراید بی‌گمان به رشته محکم و استواری چنگ زده که هرگز نخواهد گسست، و خداوند (به هر چه خلق گویند و کنند) شنوا و داناست. خدا یار اهل ایمان است که آنان را از تاریکیهای جهل بیرون آرد و به عالم نور برد، و آنان که راه کفر گزیدند یار ایشان شیاطین و دیوهایند که آنها را از عالم نور به تاریکیهای گمراهی در افکنند، این گروه اهل دوزخند و در آن همیشه خواهند بود.

نوشته شده در چهارشنبه 26 شهریور 1393 ساعت 12:31 ب.ظ توسط حمید ........vkzz نظرات | |

ﻭﻗﺘﯽ ﺳﺎﺭﺍ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﻫﺸﺖ ﺳﺎﻟﻪ، ﺷﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ
ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﺵ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ . ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ
ﺳﺨﺖ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﭘﻮﻟﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﺍﻭ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ . ﭘﺪﺭ
ﺑﻪ ﺗﺎﺯﮔﯽ ﮐﺎﺭﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﻫﺰﯾﻨﻪ
ﺟﺮﺍﺣﯽ ﭘﺮﺧﺮﺝ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﺩ . ﺳﺎﺭﺍ ﺷﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﺁﻫﺴﺘﻪ
ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ : ﻓﻘﻂ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﭘﺴﺮﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﺪ .
ﺳﺎﺭﺍ ﺑﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺑﻪ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﺗﺨﺖ ﻗﻠﮏ
ﮐﻮﭼﮑﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ . ﻗﻠﮏ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺖ، ﺳﮑﻪﻫﺎ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺖ
ﺭﯾﺨﺖ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺷﻤﺮﺩ، ﻓﻘﻂ ﭘﻨﺞ ﺩﻻﺭ !
ﺑﻌﺪ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺩﺭ ﻋﻘﺒﯽ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ ﻭ ﭼﻨﺪ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺑﻪ
ﺩﺍﺭﻭﺧﺎﻧﻪ ﺭﻓﺖ . ﺟﻠﻮﯼ ﭘﯿﺸﺨﻮﺍﻥ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﮐﺸﯿﺪ ﺗﺎ ﺩﺍﺭﻭﺳﺎﺯ ﺑﻪ
ﺍﻭ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﺩﺍﺭﻭﺳﺎﺯ ﺳﺮﺵ ﺷﻠﻮﻍﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻮﺩﮐﻪ
ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺑﭽﻪﺍﯼ ﻫﺸﺖ ﺳﺎﻟﻪ ﺷﻮﺩ .
ﺩﺧﺘﺮﮎ ﭘﺎﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯽﺯﺩ ﻭ ﺳﺮﻓﻪ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭﻟﯽ
ﺩﺍﺭﻭﺳﺎﺯ ﺗﻮﺟﻬﯽ ﻧﻤﯽﮐﺮﺩ . ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺳﺎﺭﺍ ﺳﺮ ﺭﻓﺖ ﻭ
ﺳﮑﻪﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻢ ﺭﻭﯼ ﺷﯿﺸﻪ ﭘﯿﺸﺨﻮﺍﻥ ﺭﯾﺨﺖ.
ﺩﺍﺭﻭﺳﺎﺯ ﺟﺎ ﺧﻮﺭﺩ، ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﭼﻪ
ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯽ؟
ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﺮﯾﺾ ﺍﺳﺖ، ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ
ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺑﺨﺮﻡ .
ﺩﺍﺭﻭﺳﺎﺯ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ؟ !
ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩ : ﺑﺮﺍﺩﺭ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﻦ، ﺩﺍﺧﻞ ﺳﺮﺵ ﭼﯿﺰﯼ
ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺑﺎﺑﺎﯾﻢ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ
ﺩﻫﺪ . ﻣﻦ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺑﺨﺮﻡ، ﻗﯿﻤﺘﺶ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟ !
ﺩﺍﺭﻭﺳﺎﺯ ﮔﻔﺖ : ﻣﺘﺄﺳﻔﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﺟﺎﻥ، ﻭﻟﯽ ﻣﺎ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﻌﺠﺰﻩ
ﻧﻤﯽﻓﺮﻭﺷﯿﻢ.
ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﺷﮏ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ، ﺍﻭ
ﺧﯿﻠﯽ ﻣﺮﯾﺾ ﺍﺳﺖ، ﺑﺎﺑﺎﯾﻢ ﭘﻮﻝ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺗﺎ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺑﺨﺮﺩ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ
ﺗﻤﺎﻡ ﭘﻮﻝ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ، ﻣﻦ ﮐﺠﺎ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﻢ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺑﺨﺮﻡ؟
ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻟﺒﺎﺱ ﺗﻤﯿﺰ ﻭ ﻣﺮﺗﺒﯽ ﺩﺍﺷﺖ،
ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﻘﺪﺭ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺭﯼ؟
ﺩﺧﺘﺮﮎ ﭘﻮﻟﻬﺎ ﺭﺍ ﮐﻒ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﯾﺨﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩ .
ﻣﺮﺩ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺁﻩ ﭼﻪ ﺟﺎﻟﺐ، ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ
ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮﯾﺪ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺑﺮﺍﺩﺭﺕ ﮐﺎﻓﯽ ﺑﺎﺷﺪ !
ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﺩﺳﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ
ﺑﺮﺍﺩﺭ ﻭ ﻭﺍﻟﺪﯾﻨﺖ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﻢ، ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺑﺮﺍﺩﺭﺕ ﭘﯿﺶ
ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ .
ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺩﮐﺘﺮ ﺁﺭﻣﺴﺘﺮﺍﻧﮓ ﻓﻮﻕ ﺗﺨﺼﺺ ﻣﻐﺰ ﻭ ﺍﻋﺼﺎﺏ ﺩﺭ
ﺷﯿﮑﺎﮔﻮ ﺑﻮﺩ .ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻋﻤﻞ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﺭﻭﯼ ﻣﻐﺰ ﭘﺴﺮﮎ ﺑﺎ
ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻧﺠﺎﺕ ﯾﺎﻓﺖ .
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺟﺮﺍﺣﯽ، ﭘﺪﺭ ﻧﺰﺩ ﺩﮐﺘﺮ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺍﺯ ﺷﻤﺎ
ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ، ﻧﺠﺎﺕ ﭘﺴﺮﻡ ﯾﮏ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺑﻮﺩ . ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ
ﺑﺪﺍﻧﻢ ﺑﺎﺑﺖ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﻋﻤﻞ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻨﻢ؟
ﺩﮐﺘﺮ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻓﻘﻂ ﭘﻨﺞ ﺩﻻﺭ

نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور 1392 ساعت 01:21 ب.ظ توسط حمید ........vkzz نظرات | |

روزی دو دوست در بیابانی راه می رفتند . ناگهان بر سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و کار به مشاجره کشید .یکی از آنها از سر خشم سیلی محکمی توی گوش دیگری زد .

دوست سیلی خورده هم خون سرد روی شن های بیابان نوشت : امروز بهترین دوستم بر چهره ام سیلی زد . آن دو کنار یکدیگر به راه رفتن ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و استراحت کنند. ناگهان پای شخصی که سیلی خورده بود لغزید و داخل برکه افتاد و چون شنا بلد نبود نزدیک بود غرق شود اما دوستش به کمک او شتافت و نجاتش داد . فرد نجات یافته به سختی و روی صخره سنگی نوشت: امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد . دوستش با تعجب پرسید : آن روز تو سیلی مرا روی شن های بیابان نوشتی اما امروز به سختی روی تخته سنگ نجات دادنت را حکاکی کردی ؟

آن یکی هم لبخندی زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار می دهد باید روی شن های صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی به ما می کنند باید آن را روی سنگ بنویسیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یاد ما ببرد.


نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد 1392 ساعت 12:39 ق.ظ توسط حمید ........vkzz نظرات | |

دو راهب در باران می‌رفتند. گل و لای زیر پایشان به اطراف پاشیده شد. همان‌طور که آرام آرام از خیابان می‌گذشتند، دختر زیبایی را دیدند ‏که لباس فوق‌العاده زیبایی بر تن کرده بود و به علت وجود گل و لای نمی‌توانست از آنجا عبور کند. راهب مسن‌تر بدون این‌که کلامی بر زبان بیاورد آن زن را بلند کرد و از این طرف خیابان به آ‏ن طرف خیابان برد.
بقیه راه، راهب جوان‌تر ناراحت و عصبی بود و نتوانست تا پایان راه خودش را کنترل کند و به محض این‌که به مقصد رسیدند، سر راهب مسن‌تر فریاد کشید و گفت:
- چطور توانستی، حتی تصورش هم دشوار است، که یک زن را روی بازوهای خود حمل کنی؟ آن هم زنی به آن زیبایی و جوانی را؟ این عمل تو خلاف آموزش‌های ماست. بازتاب بسیار بدی دارد.
 
من او را آ‏ن طرف خیابان بردم اما شما هنوز او را در ذهنت داری
نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد 1392 ساعت 12:34 ق.ظ توسط حمید ........vkzz نظرات | |

می‌گویند شخصی سر كلاس ریاضی خوابش برد. وقتی زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مساله را كه روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت كرد و بخیال اینكه استاد آنها را بعنوان تكلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز و آن شب برای حل آنها فكر كرد. هیچیك را نتوانست حل كند، اما تمام آن هفته دست از كوشش برنداشت. سرانجام یكی را حل كرد و به كلاس آورد. استاد بكلی مبهوت شد، زیرا آن‌ها را به عنوان دو نمونه از مسائل غیرقابل حل ریاضی داده بو
نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد 1392 ساعت 04:33 ق.ظ توسط حمید ........vkzz نظرات | |

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.

این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و...

در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون60 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.
 
در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به 50 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به60 دلار به او بفروشید.» روستایی‌ها که [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون
نوشته شده در شنبه 18 خرداد 1392 ساعت 12:31 ق.ظ توسط حمید ........vkzz نظرات | |

سر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست وتا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود

هم زمان با طلوع خورشید از نردها بالا می رفت تا کمی استراحت کند در دور دست ها خانه ای با پنجرهایی طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود . با خود می گفت : " اگر آنها قادرند پنجره های خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما بسیار عالی خواهد بود . بالاخره یک روز به آنجا می روم و از نزدیک آن را می بینم ".....

یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کارها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند . پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آن خانه و پنجره های طلایی رهسپار شد .
راه بسیار طولانی تر از آن بود که تصورش را می کرد . بعد از ظهر بود که به آن جا رسید و با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی خبری نیست و در عوض خانه ای رنگ و رو رفته و با نرده های شکسته دید . به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد . پسر بچه ای هم سن خودش در را گشود . سوال کرد که آیا او خانه پنجره طلایی را دیده است یا خیر ؟ پسرک پاسخ مثبت داد و او را به سمت ایوان برد . در حالی که آنجا می نشستند نگاهی به عقب انداختند و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و هم زمان با غروب آفتاب , خانه خودشان را دید که با پنجره های طلایی می درخشید.


نوشته شده در جمعه 17 خرداد 1392 ساعت 12:27 ق.ظ توسط حمید ........vkzz نظرات | |

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر

پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!


نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد 1392 ساعت 06:34 ب.ظ توسط حمید ........vkzz نظرات | |


درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بیا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید، مادرم خیلی مریض است. دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم.

دختر گفت : ولی دکتر، من نمیتوانم، اگر شما نیایید او میمیرد! و اشک از چشمانش سرازیر شد.
دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود.

دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالین زن ماند، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکرکرد.

دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی، اگر او نبود حتماً میمردی!

مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنیا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد.

پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد.

این همان دختر بود.یک فرشته کوچک و زیبا....



نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند 1391 ساعت 12:02 ق.ظ توسط حمید ........vkzz نظرات | |


چشمانش را باز كرد..دكتر بالای سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دكتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت كنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاكت دیده نمیشد. بازش كرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این كارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

دختر نمیتوانست باور كند..اون این كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره های اشك روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت



نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن 1391 ساعت 12:01 ق.ظ توسط حمید ........vkzz نظرات | |


وقتی بیدار شدم تمام تنم درد می کرد و می سوخت. چشم هایم را بازکردم و دیدم پرستاری کنار تختم ایستاده.

اوگفت:«آقای فوجیما . شما خیلی شانس آوردید که دو روز پیش از بمباران هیروشیما جان به در بردید. حالا در این بیمارستان در امان هستید.»

با ضعف پرسیدم :« من کجا هستم؟»

آن زن گفت :« در ناگازاکی»

 

خواستم عکسهایی از بمباران بزارم ولی دلم نیومد اشک ادم در میاد خدا کنه هیچ جنگی دیگه صورت نگیره



نوشته شده در یکشنبه 10 دی 1391 ساعت 11:09 ق.ظ توسط حمید ........vkzz نظرات | |


یه دختر كور توی این دنیای نامرد زندگی میكرد. این دختر یه دوست پسر

داشت كه عاشقش بود.دختر همیشه می گفت اگه من چشمامو داشتم و

بینا بودم همیشه با اون می موندم یه روز یكی پیدا شد كه به اون دختر

چشماشو بده. وقتی كه دختره بینا شد دید كه دوست پسرش كوره. بهش

گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو. پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ

بهش زد و گفت :مراقب چشمای من باش من شرط عشق و به جا آوردم



نوشته شده در شنبه 9 دی 1391 ساعت 12:00 ق.ظ توسط حمید ........vkzz نظرات | |


  • مردی در حال تمیز كردن اتومبیل تازه‌ی خود بود كه متوجه شد پسر ۴ ساله‌اش تكه سنگی برداشته و بر روی ماشین خط می‌اندازد.

مرد با عصبانیت دست كودک را گرفت و چندین مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودك زد بدون اینكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود. در بیمارستان كودک به دلیل شكستگی‌های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد.

وقتی كودک پدرخود را دید با چشمانی آكنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان من كی دوباره رشد می‌كنند؟ مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی‌توانست سخنی بگوید، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشین. و با این عمل كل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی كه كودک ایجاد كرده بود خورد كه نوشته بود: دوستت دارم پدر !

روز بعد مرد خودكشی كرد!



نوشته شده در جمعه 8 دی 1391 ساعت 12:00 ق.ظ توسط حمید ........vkzz نظرات | |


مامان؟

جانم!

تو منو بیشتر دوست داری یا جسی رو؟

زن زیر گلوی توله سگ را آهسته می خواراند. بدون این که سرش را بالا بیاورد:این چه حرفیه عزیزم!

معلومه که تورو دوست دارم.تو دخترمی.

زیر چشمی به ظرف دخترک نگاه کرد:اگه صبحانه ات رو خوردی می تونی بری بازی.فقط تو آب نری.

دختر کوچولو دوستانش را دید که خنده کنان کنار ساحل دنبال هم می دویدند،آب بازی می کردند

و مادرش را که توله  سگ را بالا گرفته بود، او را در هوا تکان می داد و با او حرف میزد.

از جا بلند شد.از جا میوه ایی سیبی برداشت و به طرف توله پرت کرد.با سرعت از میز دور شد و چند متر

آن طرف تر ایستاد.دست به کمر زد:تو مامان دروغ گویی هستی.

زن داد زد:دختر بد

به جایی که ضربه خورده بود دست کشید.ناله ی توله بلند شد.

زن او را محکم به سینه اش فشار داد:ناراحت نشو عزیزم.بچه اس دیگه.من معذرت می خوام.

 


نوشته شده در چهارشنبه 6 دی 1391 ساعت 12:01 ق.ظ توسط حمید ........vkzz نظرات | |


پیرمرد کنار پیاده رو ایستاده بود و با صدای بلند می گفت:من به شما خانمها خوشبختی می فروشم

اگه دنبال خوشبختی هستید بیایید اینجا پیش من

مرد نزدیک رفت و پرسید:به آقایون هم می فروشی؟

پیرمرد سراپای او را برانداز کرد و گفت:نه

-برای چی؟

-رازم فاش میشه

-من دو برابر پولی رو که خانمها بهت میدن،بهت میدم

پیرمرد دستش را جلو برد.

مرد پرسید چقدر؟

پیرمرد فکری کرد و گفت:یه اسکناس سبز

مرد لبخند زنان گفت:اگه می دونستم خوشبختی اینقدر ارزونه زودتر به فکر خریدنش می افتادم.

سپس از جیبش اسکناسی در آورد و به او داد.

پیرمرد آن را در جیبش گذاشت.از کیسه ایی که جلوی پایش بود بسته ایی بیرون آورد وبه مرد داد.

مرد زیروبر آن را نگاه کرد و کنجکاوانه پرسید:یعنی خوشبختی تو اینه؟

پیرمرد سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.

مرد پرسید:حالا چی توش هست؟

پیرمرد لبخندی زد و گفت:اسکاچ 



نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1391 ساعت 12:01 ق.ظ توسط حمید ........vkzz نظرات | |


روزی ، یک پدر روستایی با پسر پانزده اش وارد یک مرکز تجاری میشوند.

پسر متوّجه دو دیوار براق نقره‌ای رنگ میشود که بشکل کشویی از هم جدا شدند و دو باره بهم چسبیدند، از پدر میپرسد، این چیست ؟

پدر که تا بحال در عمرش آسانسور ندیده میگوید پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیدم، و نمیدانم .

در همین موقع آنها زنی بسیار چاق را میبینند  که با صندل چرخدارش به آن دیوار نقره‌ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و دیوار براق از هم جدا شد،

آن زن خود را بزحمت وارد اطاقکی کرد، دیوار بسته شد،  پدر و پسر ، هر دو چشمشان بشماره هائی بر بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و بتدریج تا سی‌ رفت،

هر دو خیلی‌ متعجب تماشا میکردند که ناگهان ، دیدند شماره‌ها بطور معکوس و بسرعت کم شدند تا رسید به یک، در این وقت دیوار نقره‌ای باز شد، و آنها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله مو طلایی بسیار زیبا و ظریف ، با طنازی از آن اطاقک خارج شد.

پدر در حالی که نمیتوانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت:

  پسرم ، زود برو مادرت را بیار اینجا



نوشته شده در جمعه 17 آذر 1391 ساعت 12:01 ق.ظ توسط حمید ........vkzz نظرات | |

نام من سرباز کوی عترت است ، دوره آموزشی ام هیئت است

پــادگــانم چــادری شــد وصــله دار ، سر درش عکس علی با ذوالفقار

ارتش حیــدر محــل خدمتم ، بهر جانبازی پی هر فرصتم

نقش سردوشی من یا فاطمه است ، قمقمه ام پر ز آب علقمه است

. رنــگ پیراهــن نه رنــگ خاکــی است ، زینب آن را دوخته پس مشکی است

اسـم رمز حمله ام یاس علــی ، افسر مافوقم عباس علی. (ع)



نوشته شده در سه شنبه 30 آبان 1391 ساعت 11:06 ق.ظ توسط حمید ........vkzz نظرات | |


روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!



نوشته شده در سه شنبه 18 مهر 1391 ساعت 12:01 ق.ظ توسط حمید ........vkzz نظرات | |


ﻣـﻴﺮم از ﺷﻬﺮ ﺗﻮ ﺑﺎ ﻳﻪ ﻛﻮﻟﻪ ﺑﺎر از ﺧﺎﻃﺮه

‫دل ﻣﻦ ﻣﻮﻧﺪه ﭘﻴﺸﺖ ﮔﺮﭼﻪ ﭘﺎﻫﺎم ﻣﺴﺎﻓﺮه

‫ﻣﻴـﮕﺬره ﻫـﻤﺮاه ﺟـﺎده ﻳﺎد ﺗﻮ از ﺗﻮ ﺧﻴﺎﻟﻢ

‫ﺗﻮی راه درﻳﻎ از اﺑﺮی ﻛﻪ ﺑﺒﺎره واﺳﻪ ﺣﺎﻟﻢ

 

‫ﺗﻮی ﻫﺮ ﮔﻮﺷﻪی اﻳﻦ ﺷﻬﺮ دارم از ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﻳﺎدی

‫ﻣـﻲﺳـﻮزوﻧـﻪ ﻣـﻨﻮ ﻳـﺎدِ دﻟـﻲ ﻛـﻪ ﺑـﻪ ﻣﻦ ﻧﺪادی

 

‫راه ﻣﻴـﺎﻓﺘﻢ ﺑﻲ ﻫﺪف، ﻣـﻘﺼﺪ راﻫـﻮ ﻧﻤﻲدوﻧﻢ

‫ﻛﺎش ﻣﻴﺸﺪ آروم ﺑﮕﻴﺮم وﻟﻲ اﻓﺴﻮس ﻧﻤﻲﺗﻮﻧﻢ

‫ﻛﻮ ﻳﻪ ﻗﺎﺻﺪك ﺗﻮ ﺟﺎده ﻛﻪ ﺑﺸﻪ ﻫـﻤﺴﻔﺮ ﻣﻦ

‫ﻣﻦ ﻳﻪ ﻗﺼﻪام ﻛﻪ ﺟﺪاﻳﻲ ﺷﺪه ﻓﺼﻞ آﺧﺮ ﻣﻦ

 

‫ﺗﻮی ﻫﺮ ﮔﻮﺷﻪی اﻳﻦ ﺷﻬﺮ دارم از ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﻳﺎدی

‫ﻣـﻲﺳـﻮزوﻧـﻪ ﻣـﻨﻮ ﻳـﺎدِ دﻟـﻲ ﻛـﻪ ﺑـﻪ ﻣﻦ ﻧﺪادی

‫ﺗﻮی ﻫﺮ ﮔﻮﺷﻪی اﻳﻦ ﺷﻬﺮ دارم از ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﻳﺎدی

‫ﻣـﻲﺳـﻮزوﻧـﻪ ﻣـﻨﻮ ﻳـﺎدِ دﻟـﻲ ﻛـﻪ ﺑـﻪ ﻣﻦ ﻧﺪادی

 

‫ﺗﻮی ﻫﺮ ﮔﻮﺷﻪی اﻳﻦ ﺷﻬﺮ دارم از ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﻳﺎدی

‫ﻣـﻲﺳـﻮزوﻧـﻪ ﻣـﻨﻮ ﻳـﺎدِ دﻟـﻲ ﻛـﻪ ﺑـﻪ ﻣﻦ ﻧﺪادی

‫ﺗﻮی ﻫﺮ ﮔﻮﺷﻪی اﻳﻦ ﺷﻬﺮ دارم از ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﻳﺎدی

‫ﻣـﻲﺳـﻮزوﻧـﻪ ﻣـﻨﻮ ﻳـﺎدِ دﻟـﻲ ﻛـﻪ ﺑـﻪ ﻣﻦ ﻧﺪادی

 

‫ﻣﻴﺮم و ﮔﻢ ﻣﻴﺸﻢ آﺧﺮ ﺗﻮ ﻏﺮوبِ دﺷﺖ ﻏﺮﺑﺖ

‫ﻧـﻤـﻲﺗـﻮﻧـﻢ ﻛـﻪ ﺑـﻤﻮﻧﻢ ﺗﻮی ﺷﻬﺮ ﺑﻲ ﻣﺤﺒﺖ

 

‫ﺗﻮی ﻫﺮ ﮔﻮﺷﻪی اﻳﻦ ﺷﻬﺮ دارم از ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﻳﺎدی

‫ﻣـﻲﺳـﻮزوﻧـﻪ ﻣـﻨﻮ ﻳـﺎدِ دﻟـﻲ ﻛـﻪ ﺑـﻪ ﻣﻦ ﻧﺪادی

‫ﺗﻮی ﻫﺮ ﮔﻮﺷﻪی اﻳﻦ ﺷﻬﺮ دارم از ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﻳﺎدی

‫ﻣـﻲﺳـﻮزوﻧـﻪ ﻣـﻨﻮ ﻳـﺎدِ دﻟـﻲ ﻛـﻪ ﺑـﻪ ﻣﻦ ﻧﺪادی

 


نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور 1391 ساعت 12:39 ق.ظ توسط مرجان نظرات | |


اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!ا
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!ا
هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد...


نوشته شده در دوشنبه 6 شهریور 1391 ساعت 12:01 ق.ظ توسط حمید ........vkzz نظرات | |


چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: "عمه جان..." اما زن با بی حوصلگی جواب داد: "جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!" زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به ارامی از پسرک پرسیدم: "عروسک را برای کی می خواهی بخری؟" با بغض گفت: "برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد." پرسیدم: "مگر خواهرت کجاست؟" پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا"پسر ادامه داد: "من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. "بعد خودش را به من نشان داد و گفت: "این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد." پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: "می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد!" او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت: "فکر نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است "من شروع به شمردن پولهایش کردم. بعد به او گفتم: "این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری!" پسر با شادی گفت: "آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!" بعد رو به من کرد وگفت: "من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل هم بخرم؟"اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم:" بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری." چند دقیقه بعد عمه اش بر گشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم. فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم: "کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد" دختردر جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است." فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش خبر نا گواری به من داد: "زن جوان دیشب از دنیا رفت." اصلانمی دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم. بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود.



نوشته شده در پنجشنبه 19 مرداد 1391 ساعت 01:55 ق.ظ توسط حمید ........vkzz نظرات | |


کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:
می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد
اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود
کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟...
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟
اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.
کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.
او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:
خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید..
خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد:
نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را ...
*** مـادر***
صدا کنی



نوشته شده در سه شنبه 20 تیر 1391 ساعت 01:01 ق.ظ توسط حمید ........vkzz نظرات | |


مرد گوشی را برداشت و شماره گرفت.

چند لحظه بعد زن از پشت خط گفت:بفرمایید؟...الو؟!...الو؟!!...چرا حرف نمی زنی؟!!!

مکث کرد و با لحن ملایم تری ادامه داد:عزیزم!..بهنام!؟...تویی؟...

من که بابت دیشب عذر خواستم.خواهش می کنم با من حرف بزن.

بهنام جان؟!!!....

مرد با صدای لرزانی گفت:عزیزم،من ام،نادر.

زن با صدای بلند جواب داد:صدا نمی آد..نمی شنوم چی میگی..بلندتر حرف بزن.

مرد به دهنی گوشی نگاه کرد.نیش خند زد و آن را سر جایش گذاشت.

از باجه که بیرون آمد دوستش پرسید:به کی تلفن زدی؟!

مرد گفت:به همسر سابقم!!!!



نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد 1391 ساعت 12:01 ق.ظ توسط حمید ........vkzz نظرات | |


  • چرچیل (نخست وزیر اسبق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر بی بی سی برای مصاحبه می‌رفت.

هنگامی که به آن‌جا رسید به راننده گفت : آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم. راننده گفت: نه آقا ! من می‌خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش دهم. چرچیل از علاقه‌‌ی این فرد به خودش خوشحال و ذوق ‌زده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد. راننده با دیدن اسکناس گفت: گور بابای چرچیل ! اگر بخواهید، تا فردا هم این‌جا منتظر می‌مانم !



نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت 1391 ساعت 12:00 ق.ظ توسط حمید ........vkzz نظرات | |


رن به دسته ابری که بالای سرش در حرکت بود نگاه کرد و گفت:یادته بهم گفتی یه خونه رو ابرا برام میسازی

مرد سنگی داخل آب دریاچه پرت کرد و گفت:یادم نیست

زن نیش خندی زد و گفت:تو خیلی وقته همه چیز را از یاد بردی

مرد سنگ دیگری پرت کرد و گفت:تو چیزی گفتی



نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین 1391 ساعت 12:01 ق.ظ توسط حمید ........vkzz نظرات | |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ